دختری از باران
 
نويسندگان
لینک دوستان

صدای باد می آید. سرمای تازه، خستگی چشم هایش را میگیرد.پارک دارد شلوغ میشود، موبایلش را نگاه میکند و آرام از روی نیمکت بلند می شود و میرود توی خیابان .ایستگاه اتوبوس را میبیند و سمتش میرود. مینشیند و آدم ها را تماشا میکند که رد میشوند، برگی را که از روی شاخه می افتد تا زیرپایش دنبال میکند.
موبایلش را که زنگ میخورد جواب میدهد:
- سلام کجایی؟
- سلام من رسیدم جلوی پارکم تو کجایی؟
- وایسا الان میام.
پا میشود و با عجله از خیابان رد میشود. از دور میبیندش دست تکان میدهد و سمتش می رود:
- سلام
- سلام خوبی؟
- آره..، اوه!.. چه پفی داره چشاش. خوابت میاد؟
- آره بابا، دیشب نخوابیدم اصلا،دلم میخواست بازم بخوابم.
- خب چرا اومدی، میگفتی یه وقت دیگه میدیدم همو.
- گیر نده دیگه حالا، خوبم.
با چشمهای سرزنش بار نگاهش میکند.از بین درختها می گذرند و دور از هیاهوی خیابان مینشینند کنار حوض:
- بابا چطوره؟
- مثل قبل، اونو ول کن. چه خبرا؟ کلاس داشتی الان؟
- آره زنگ که زدی کلاسم تموم شده بود، اومدم نشستم اینجا تا بیای. انگار داغونی خیلی..
- آره بابا خسته م. هوس سفر کردم. میخوام امشب برم.
- کجا؟
- میخوام فقط ساکمو بردارمو برم، برم سمت ماکو اونورا..
- اونجا که خیلی دوره، مگه کار نداری اینجا؟ بابات چی؟
- بقیه هستن دیگه!.. تو چرا گیر دادی به اون؟ میگم خسته م، میخوام برم
نگاهش میکند، هوا دارد تاریک میشود. آتش سیگار، چشمهایش را برق می اندازد و خودش را محکم توی کت کرمش بغل میکند:
- سردته؟
- آره، اومدی نشستی تو پارک سرد که چی، بیا بریم یه قدم بزنیم بعد من برم.
بلند میشود و اوهم دنبالش می آید. باران، نرم شروع میشود، نگاهش میکند:
- با چی میخوای بری؟
- با اتوبوس، میخوام کلی تو راه باشم
- کی برمیگردی؟
- معلوم نیس.. چیه چرا چشات پر اشک شده؟
- اشک نیست، به خاطر باده
زیرپایش را نگاه میکند، خطهای پیاده رو را رد میکند و چشمش به ویترین مغازه می افتد.. شال گردن راه راه کرم و قهو ای! با انگشت نشانش میدهد:
- یادته از این شال گردنا داشتی؟ .. گمش کردی نه؟
- آره اون شب که دیدمت..
میخندد، باران را بو می کشد:
- خیلی وقته تو فکرشم یه دونه برات بخرم.
- بی خیال، نمیخوام.. راستی دیگه برم من.. باید برم..
- واقعا میخوای بری امشب؟
- آره باید برم ساکمو بردارم...
- آخه ..
- بی خیال دخترک!
کنار خیابان می ایستد. نگاهش میکند و لبخند میزند:
- تو برو من میخوام پیاده برم خونه.
- باشه، مراقب باش، خداحافظ
دستش را محکم میگیرد و میخندد. با چشم دنبالش میکند که سوار تاکسی میشود. پیاده رو را نگاه میکند. آرام راه می افتد. هنوز صدای باد می آید.

[ ۱۳٩٠/۸/۱٠ ] [ ٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ دختری از باران ]

انقدر فکر تو سرمه که نمیدونم اول برم سراغ کدوم یکیش.

 زندگیم مثل مرحله های بازی شده. تو هر مرحله آدمای مختلفی میان توش.. آدمای هر مرحله نسبت به مرحله قبلی سطحشون بالاتره و آخر هز مرحله م اسلحه هایی که برات میمونه بیشتر و مجهزتره!!!

باحاله ها!.. خوشم میاد ازش نیشخند

دلم میخواد زندگیم همینطوری ادامه پیدا کنه. یعنی تا وقتی که گِیم اُور شم! الفاتحه..

 

[ ۱۳٩٠/۸/٧ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ دختری از باران ]

چند روزی است بیدار که میشوم پنجره اتاقم را خیس در باران میبینم. چند دقیقه ای خیره میشوم و گوش میدهم.....

....

...

شب که میخواهم بخوابم چراغ های خیابان تر میشوند و بار می چسبند به شیشه های چشمانم.. گوش  میدهم..

..

..

به من بگو اگر این روزها و شبها خوشبخت ترین آدم روی زمین ، من نیستم پس کیه؟!

.....

من اینجا کنار پنجره

کنار پنجره بسته اتاق خود

نشسته ام و گوش میدهم

به شعر باران ، به موسیقی رعد

   به رقص قطره ها به روی خاک.

 

 چشم هایم به سیاهی شب

به ابرهای درهم وهم آلود

به درخشش گاهگاهی قطره ها،

میان نور اتاق خیره شده اند

 

و دست های کوچکم محتاجند

که خیس شوند و بو بکشند

اما.. خسته اند

از کشیدن بارها، پرت کردن سنگ ها!

..

نشسته ام و گوش میدهم

 آااااه... قطره ای باران

میان صورت خشکم دوید!

و ..

خدا دستم را گرفت

پر کرد بوی باران اتاقم را

حالا

دستانم تنها محتاج تواند

که هرگز رهایشان نکنی

 

تا پنجره برای ابد

باز باشد، باز ....

[ ۱۳٩٠/۸/٧ ] [ ٩:٤٤ ‎ق.ظ ] [ دختری از باران ]

در ماه چادر میزنیم

کتری را

     روی آتش ستاره ای می گذاریم

            تا آب بجوشد

و این خیال

شب ما را رویایی کرده است

گاهی

وقتی از واقعیت ها دور می شویم

         همه چیز قشنگ و زیباست

     قشنگ و زیباست شعر

          لابلای گزارش ها و

                        صورتحساب ها ومعادله ها....

         

                    از کتاب "من یک پسر بد بودم" نوشته "رسول یونان"

[ ۱۳٩٠/۸/۳ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ دختری از باران ]

آاه بازم زنگ در، از خواب ناز پروندم

تو رفتی!

کاااااش همیشه توی خواب میموندم

 

واای دیدی تو رویام، چه بارونی گرفته؟

خنک بود!

حیییییییییف که تابستون هنوز، نرفته

 

باااز بشین تو چشمام، که خوابتو ببینم

دلم کو؟!

جااان بیام ازت، پسش بگیرم

 

آاااخ دلم خواب میخواد مثل همون که دیدم

تو بودی

میرم شاید بازم که خواب ببینم... :)

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٥:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختری از باران ]

امشب کلی تو گذشته هام بالا پایین پریدم! کلی موزیک گوش دادمو یه کم با خودم تنهایی فکر کردم.

  چقدر چیز میز از  تو صندوقچه ذهنم جون گرفت و اومد نشست رو طاقچه..!

چرا؟ چرا کاری کردم که الان دلم واسه گذشته ها تنگ شه. چرا آدمایی رو از دست دادم که روزگاری بودنو بودنشون نعمت بود. آدم هایی هستن که وقتی هستن انگار نیستن. باور کن ایراد از اونا نیس که تو چش نیستنا.. ایراد از من بوده که ندیدمشون.

..........

..........

خداایا کاری کن، کاری کن آنهایی که امروز هستند، باشند! کاری کن که در این لحظه بودن، بودنشان را آنقدر بفهمم،  که در لحظه نبودنشان.

خدایا آدم ها، بهترین و مهمترین چیزهایی هستند که به من داده ای. مبادا نبینمشان. خدایا مرا با خود بین آدم ها جا بده و نگذار فراموش کنم، نگذار کور باشم و خودخواه. بازهم بگذار باعشق به آدم ها پر بکشم، که اگر این را داشته باشم هیچ نمیخواهم. آدم هایی را که کنار منند، در زنگیم وول میخورند و نه تنها دنیای مرا، که خودم را پر کرده اند.

بگذار حالا که هستند، نگهشان دارم. بگذار وقتی من نبودم دلشان برایم تنگ شود :)

[ ۱۳٩٠/٧/٥ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختری از باران ]

رویاها می گویند نترس! آرزو کن!

می گویند این، سهم تو از تمام کائنات است.

می گویند رویاهای امروز واقعیتهای فردا هستند.

[ ۱۳۸٩/٦/٢٠ ] [ ٩:٤٤ ‎ق.ظ ] [ دختری از باران ]

 

سلام.خیلی وقت است که نبوده ام.

آخرین یادداشتم گله ازتنهایی بود.  ولی الان این روزها حتی عشقم را هم ازیاد بردم و حتی خنده اش را..

فکر کردم خنده دیگر در خانه ام مرده است..ولی انگار خدا خنده امان را بیشتر دوست دارد..

این روزها میخندم...توام بخند هم رزم من..باران در راه است.

بخوان شاهکار مبارز بزرگ،پابلو نرودا را:(وچه اشتباهی میکنندآنها که میگوینداین شعر،تنها شعری عاشقانه است)

 نان را از من بگیر
اگر می خواهی ،
هوا را از من بگیر
اما ،
خنده ات را نه.
گل سرخ را از من مگیر
سوسنی که می کاری
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سر ریزمی کند
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو می زاید
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما
خنده ات که رها می شود
و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید
تمامی در های زندگی را
به سویم می گشاید
عشق من،
خنده ی تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست،
بخند ،
زیرا خنده ی تو
برای دستان من شمشیری است آخته .
خنده ی تو ، در پاییز
در کناره ی دریا
موج کف آلودش را
باید بر فرازد ،
و در بهاران ، عشق من،
خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم ،
گل آبی ، گل سرخ
کشورم که مرا می خواند .
بخند بر شب
بر روز ، بر ماه
بخند بر پیچاپیچ خیابان های جزیره
بر این پسر بچه ی کمرو
که دوستت دارد ،

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم ،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند ،
نان را
هوا را
روشنی را
بهار را
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم .
 
[ ۱۳۸۸/٦/٢٧ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ دختری از باران ]

باران میبارد و باورت نمیشود که چقدر تنهایم.......

[ ۱۳۸٧/۱٠/۳ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ دختری از باران ]

پابلو نرودا

 

 


مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر سفر نکنیم

اگر مطالعه نکنیم

اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم

اگر به خودمان بها ندهیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

هنگامی که عزت نفس را در خودمان بکشیم

هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکنیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر بنده عادتهای خویش بشویم

و هر روز یک مسیر را بپیماییم

اگر دچار روزمرگی شویم

اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم

یا با کسانی که نمیشناسیم سر صحبت را باز نکنیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر احساسات خود را ابراز نکنیم

همان احساسات سرکشی که

موجب درخشش چشمان ما می شود

و دل را به تپش درمی ا ورد

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم هنگامیکه از حرفه یا عشق
ناراضی هستیم

اگر حاشیه امنیت خود را برای ارزویی نامطمئن به خطر نیاندازیم

اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم

اگر به خودمان اجازه ندهیم

برای یکبار هم شده

از نصیحتی عاقلانه بگریزیم

بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم!

بیایید امروز خطر کنیم!

همین امروز کاری کنیم!



اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی شویم


شاد بودن را فراموش نکنیم!

[ ۱۳۸٧/٩/٢٥ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختری از باران ]

وااای که چقدر امروز حالم خوبه...اگه بگم باورت نمیشه که جودی ابوت دوم منم...یه جای دور..که میخواد خودش خودشو اداره کنه.و...

ولی جالبیش اینه که نسل بابالنگ درازا منقرض شده! و من هینجا هستم تنهای تنها ولی مثل همیشه خوشحال و احساس میکنم مثل قبلها کوچیکمو همه دنیا مال منه چون میتونم بنویسم زیر بارون بی چتر راه برمو شعر بگم.. من زنده ام باور کن!

[ ۱۳۸٧/۸/٢۸ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ دختری از باران ]

وااااااااااای بالاخره تو این شهر بی بارون که توش گیر افتادم بارون بارید خدایا این بارونو از من نگیر خدایا نذار دلتنگ شم بذار بوی وجودت تو بارون همه تنمو بلرزونه......

 

[ ۱۳۸٧/۸/۸ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ دختری از باران ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

RSS Feed